ماشین قشنگ
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱۸  کلمات کلیدی:

اپیزود1:

عید امسال یه هفته شمال بودم اون هم تو منطقه ای که نسبتا مرفه نشینه و افراد با ماشین های آنچنانی در ترددند. بین همین افراد یه عده بودن با ماشینی که اصلا اسمش رو هم نمی تونستم بخونم یه چیزی بین رویز رویز و پورشه که جلوی یه قهوه خونه پارک شده بود قهوه خونه ای که دوروبرش با کلی تره باری احاطه بود ولی باز هم هیات قدیمیش تو چشم می اومد و توش هم که از دود قلیون تقریبا چیزی معلوم نبود ، بعد یکهو یه عده جوون قد بلند که بعضیا رو بازوشون تاتو بود و اکثرا هم از این تریپ هیکل های تازه مد شده بازو دار، با داد و بیداد از مغازه زدن بیرون. اول زیاد قضیه رو جدی نگرفتیم و گفتیم یه دعوای کوچیک و شاخ و شونه کشیدن بچه گونه است ولی بعد صداها هی بیشتر و بیشتر شد جوری که من نگران شدم نکنه بیان طرف ماشین ما که توش با یه بچه منتظر بودیم تا بقیه با خریدا برسن، خوشبختانه بعد مدتی از جلوی چشم ما دور شدن و ما از باقی ماجرا خبرنداشتیم تا اینکه بقیه اومدن و تعریف کردن که ظاهرا همون گروه دعوا رفتن تو مغازه و کرکره رو کشیدن پائین و فقط صدای داد شنیده می شده و خونی که می اومده بیرون ..... تصورش هم برام سخت بود که چند تا جوون سر چه موضوع احتمالا پیش پا افتاده ای اینجوری بپرن به هم.

اپیزود2:

محل کارم تو یکی از مناطق شمالی تهرانه جائیکه زمانی نه چندان دور به ماشین ها و ویراژهاشون معروف بوده ولی حالا به خاطر ترافیک سنگین و اداری شدن منطقه از حجم ویراژها کم ولی ماشیناش همونجوری دسته یک مونده، ساعت کاری تموم شده از شرکت می زنم بیرون، تو حال و هوای خودمم و دارم موزیک گوش می دم یه ماشین دو درب مسی رنگ توجهمو جلب می کنه جوری که با بوق پرایدی که داشت از همونجا عبور می کرد به خودم میام و خودم را از وسط خیابون می کشم کنار، خدا رو شکرآرم این یکی رو می شد خوند میتسو بیشی بود و واقعا جذاب، هنوز از شوک قبلی بیرون نیومدم که صاحابش از شرکتی که وابسته به یه نهاد بزرگه میاد بیرون یه مرد حدودا سی و یکی دو ساله با انگشترشرف الشمس تو دستش و ته ریشی مختصر و پیراهنی سفید با یقه ای کیپ و کت و شلوار قهوه ای، از اینکه کت و شلوارش قهوه ایه خوشحال می شم، حداقل به ماشینه میاد.

اپیزود3:

بدو بدو خودم رو می رسونم خونه آخه باید با یکی از اساتید دانشگاه راجع به پایان نامه ام صحبت کنم، بنده خدا برای اینکه شرایط کاری من رو برای حضور تو دانشگاه می دونه مشتاقانه می گه یه سایت راه انداختیم برای گفت و گو و کنفرانس مجازی آدرسشو می ده و می گه همین الان وصل شو. ساعت  پنج و نیمه و من تا شش و ربع هنوز دارم سعی می کنم وصل شم، دوباره تماس می گیرم و می گم استاد وصل نمی شه و آخر هم منجر می شه به یه جلسه حضوری و احتمالا چند ساعتی مرخصی . وارد یکی از این شبکه های اجتماعی می شم و حرف های نخ نمای پست شده رو والم رو دنبال می کنم، بی خیال می شم. می رم سراغ انگشتر شرف الشمسی که دارم لابد اینو دستم نکردم که وضعم اینه، یادم تو یه روز بارونی فروردین کشون کشون شوهرمو صبح زود بردم دم نقره فروشی تا اینو بخرم آخه میگن شانس و پول میاره مخصوصا اگه 19 فروردین نوشته شه، آره حالا می فهمم، حتما اینو خوب دستم نکردم که از اون ماشینا ندارم. یاد خواهر زاده ام می افتم که حاضر بود خونشو بفروشه ویکی از این ماشینا رو داشته باشه. یاد همکار سابقم میافتم که چند سال مرخصی درست و حسابی نرفت تا بتونه مدیرشه، دیدگاهش این بود که تنها راه رسیدن به پول همینه! یاد زندگیم می افتم 10 سالی که تلاش کردیم برای کف زندگی ساده ای که داشته باشیم که آخرش هم  باختیم یعنی سیلی بدی خوردیم. به زودی باید برم کلاس بدنسازی شایدم برم طریق درست دست کردن این انگشتره رو یاد بگیرم و شایدهم .....