افسوس
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٤  کلمات کلیدی: شعر

ای کاش یه جایی وجود داشت که آدم می تونست دلتنگیهاشو ببره و بکاره و جاش یه درخت سبز شه، درختی که بعدنا ازش بشه میوه شادی چید و خورد.

ای کاش می شد روزی روزگاری ظرفیتمون بیشتر می شد واسه محبت بیشتر، کمک بیشتر، هم دلی بیشتر.

کاشکی بعضا می شد سِنِت رو عوض کنی مثلا شبی نصفه شبی بخوایی که از فردا صبحش بچه بشی و صبح که چشاتُ باز می کردی همه دغدغه بودنت این بود که اون روز چی بازی کنی که خوش بگذره.

کاش اونقدر پول داشتیم که لازم نبود به خاطرش زندگیمون رو تو حراجی زمونه بفروشیم اونم اینقدر ارزون.

کاش می شد مریض نشیم خسته نشیم که بتونیم کار کنیم و لذت ببریم و تو زمانای بی کاری، بودنمون رو به رخ زمونه بکشیم.

ای کاش آگاهی نداشتیم، دانش نداشتیم، عاشق نبودیم، که شاید می شد کمتر درد بکشیم و کمتر آسیب ببینیم و بیشتر حال کنیم.

 دریغا که همه این ها حسرته، حسرت یه آدم، یه آدمی که زیبایی هایی رو بهش نشون دادن و بعد ازش منعش کردن.

یه آدمی که روح بی نهایتش رو تو یه قفس خاکی محبوس کردن و آسمون بی نهایت رو روی سرش گستروندن تا تو حسرت پرواز مثل یه شمع آب شه.

و یه آدمی که از بهشت پرتش کردن رو زمین، اونم به جرم چی، اختیار، اختیاری که مَکری بوده برای هبوطی بی دلیل به این کره خاکی ....

آه افسوس و افسوس ....